|

etc.
|
|
Thursday, June 24, 2004
٭ ???? ??? ???? ?????? ?? ???
........................................................................................
Sunday, July 06, 2003
........................................................................................
Monday, June 30, 2003
٭ ÓáÇã
ãیÎæÇã ÏæÈÇÑå ÈäæیÓã
........................................................................................
Sunday, May 04, 2003
٭ گدا به گدا رØÙ…ت به خدا
يه چيز جالب واستون بگم. ديروز زنگ در و زدن منم آي�ن رو برداشتم يه خانم گداهه پشت در بود و چون ما هم نذري داشتيم يه مقداري پلو برداشتم و ر�تم دم در كه بهش بدم.
سه تا دختر 8 -7 ساله بودن . يكي دم خونه ما اومده بود و 2 تاي ديگه سراغ همسايه هاي ديگه ر�ته بودن.
كلي برام خاله خاله كرد و قربون صدقم ر�ت و كلي دعا كه ايشالله يه شوهر خوب گيرت بياد.منم كه مرضم گر�ته بود برگشتم بهش گ�تم منكه ازدواج كردم .دختره برگشته ميگه ااااا آره……آره چند بار ديدمت با شوهرت . چه مرد خوبيه . سرباز ط�لكي……
واي اگه بدونيد چقدر خندم گرÙ�ته بود . عدس پلو رو بهش دادم .تا اون يكي دختر ما رو ديد اومد طرÙ� ما ….كه يكدÙ�عه همين وروجكه منو هول داد داخل خونه كه خاله برو تو …..خاله برو تو….ØØ§Ù„ا كه Ú†ÙŠ نكنه به اون يكي گداهه هم پلو بدم.
پيش خودم Ú¯Ù�تم خدا رØÙ… كنه اينا ديگه كين؟؟؟!
ميگن خدا خر و شناخت شاخش نداد .
�كرشو بكنيد …..ميگن طر� گداست، واقعاً و به معني كلمه من اينو ديدم .
گدا باشي......خسيس هم باشي......به به ....چه شود.
........................................................................................
Saturday, April 19, 2003
٭ خدا از من پرسيد: دوست داري با من Ù…ØµØ§ØØ¨Ù‡ كني؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است…..چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيز در آدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟
خدا جواب داد:
اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند…. و دوباره آرزوي اين را دارند روزي بچه شوند.
اينكه سلامتي خود را به خاطر پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست ر�ته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگراني به آينده Ù�كر مي كنند Ùˆ ØØ§Ù„ خود را Ù�راموش مي كنند به گونه اي كه نه در ØØ§Ù„ Ùˆ نه در آينده زندگي مي كنند.
اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند.
دست خدا دست مرا در بر گر�ت و مدتي به سكوت گذشت….
سپس من سؤال كردم:
به عنوان پروردگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي يباموزند؟
خدا پاسخ داد:
اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد، تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند كه خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
اينكه ياد بگيرند خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند Ù„ØØ¸Ù‡ زمان مي برد. ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام پيدا كند.
ياد بگيرند كه �رد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين هاست.
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه Ø§ØØ³Ø§Ø³Ø§ØªØ´Ø§Ù† را بيان كنند Ùˆ يا نشان دهند.
اينكه ياد بگيرند دو ن�ر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را مت�اوت ببينند.
اينكه كا�ي نيست كه همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
با ا�تادگي خطاب به خداوند گ�تم:
از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم.
و ا�زودم : چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گ�ت:
�قط اينكه بدانند من اينجا هستم.
هميشه
........................................................................................
Friday, January 31, 2003
٭ نظم…….
ميگم نظمم چيز بدي نيست ها….
ديروز وقتي ر�تم تو اطاقم انصا�اً خودمم جا خوردم ….
اتاق نگو بازار شام
اگه بدونيد چقدر مرتب بود ØØªÙ…اً يه چند تا هزار Ø¢Ù�رين بهم مي داديد. يه دو تام بستني قيÙ�ÙŠ كه ØØ³Ø§Ø¨ÙŠ Ø´Ø±Ù…Ù†Ø¯Ù‡ شم.
ØØ§Ù„ا من يه چيزي ميگم شما يه چيزي مي شنويد. به قول معروÙ� شتر با بارش اونجا Ú¯Ù… مي شد .
رو تختيم و كه انگار از دهن آقا گاوه درآورده بودن. ….
كتابا همه وسط اتاق …..
لباس و كاست و CD و رژ و مژ و خاك و خل و ……آقا هر چي كه شما بخوايد و بتونيد تصورش و بكنيد از پوست تخمه گر�ته تا ميوه …..از پاكت خاليه پ�ك و چيپس و شكلات و آبنبات….
يه وجب خاك پاك شهر و ديار هم رو تخت و ميز و غيرو ولاغير
…..همشو مي شد اونجا پيدا كرد .
همچيم دارم با ا�تخار اينا رو مي گم كه انگارررررررر……..
آخرش با اين اعترا�ام كار دست خودم ميدم . ولي جداً با اين اوصا� اگه برم خونه بخت ……�كر كنم دو روزه پسم ب�رستن.
اهكي آقا داماد از خداشم باشه منه به اين گلي نسيبش شه…….اينو نگم چي بگم.
بگذريم …
مثل اين خانمهاي خوب چادر بستم و چماق گر�تم و ا�تادم به جون اتاقم….
آخه همچين نخوام از ØÙ‚ بگذرم هميشه كه اتاقم اين ريختي نيست كه ……Ù�قط بعضي وقتاس كه تو اتاقم زلزله مياد همين …..كه اونم واسه همه پيش مياد نههههههه غلام؟
آخ كه ØØ³Ø§Ø¨ÙŠ Ø®Ø³ØªÙ‡ شدم ولي انصاÙ�اً بعدش ØØ§Ù„ اومدم . همه جا تميز Ùˆ مرتب شد .هر چيزيم سر جاي خودش.
ديگه نمي ذارم اتاقم به اون روز بي�ته.
جداً خيلي خوبه كه بتوني هميشه در هر كاري نظم داشته باشي . هم كارها خيلي بهتر Ùˆ Ø±Ø§ØØª تر انجام مي شه Ùˆ هم خيلي سريع به چيزي كه ميخواي دسترسي پيدا مي كني.
هم از غر غراي مامان جون خلاص ميشي.
ØØ§Ù„ا از ما Ú¯Ù�تن بود ……ديگر خود دانيد……
........................................................................................
Tuesday, January 21, 2003
٭ شما مي خوايد اول كجا رو بسازيد؟؟؟؟؟
يه آقاي كشيش يه جايي گ�ته بودند كه:
وقتي بچه بودم ، مي خواستم دنيا رو بسازم.... وقتي به كودكي رسيدم ....گ�تم دنيا بزرگ است ......كشورم را مي سازم.
وقتي به نوجواني رسيدم .....گ�تم كشور بزرگ است .....شهرم را مي سازم .
وقتي به جواني رسيدم ....Ú¯Ù�تم شهر بزرگ است.....Ù…ØÙ„Ù‡ ام را مي سازم.
وقتي به ميانسالي رسيدم .....Ú¯Ù�تم Ù…ØÙ„Ù‡ بزرگ است ......خانواده ام را مي سازم.
و وقتي به پيري رسيدم......
گ�تم......
كاش از خودم شروع ميكردم.
........................................................................................
|